عروسی ۱۴۰۵/۰۷/۰۳ ✍️ زهـرا

امشب عروسی دعوت بودیم. موهامو اتو کشیدم، کت و شلوار مشکی و کفشای قرمزمو بالاخره پوشیدم. سال قبل برای عروسی یکی از اقوام خریده بودمشون ولی بخاطر فوت مامان بزرگم کلا کنسل شد. خوش گذشت با دخملی کلی رقصیدیم، هی میگفت مامان پاشو بریم برقصیم، همش با خودم میگفتم تو کی انقدر بزرگ شدی جان مادر؟ انگار همین دیروز بود تو بغلم گذاشتنت با چشای گرد و مشکیت نگام میکردی. دورت بگردم.

روحم به این شادی نیاز داشت. شکر 🩷