لئو و طلا :)) ۱۴۰۵/۰۷/۰۵ ✍️ زهـرا

فنچ‌هامونو دادیم رفت 🥲 خیلی دوسشون داشتیم ولی دیگه سر و صداشون اذیت کننده بود. رفتیم یک جفت عروس هلندی گرفتیم. بسیار ناز و گوگولی‌ان. بعله . لئو و طلا ، بچه های جدیدمون هستن🤭 هنوز خیلی کوچولوئن و هر روز باید باهاشون حرف بزنیم تا یاد بگیرن حرف بزنن. فروشنده میگفت روزی یکساعت تو دستتون نگهشون دارید تا بهتون عادت کنن بعدش یواش یواش میان میشینن رو شونه هاتون🥴 خدایی میترسم ولی خب عادت خواهم کرد ان شاءالله🫢

خاطره بازی ۱۴۰۵/۰۷/۰۴ ✍️ زهـرا

موهای تو شعرن...

تو شعرهای تو، هر سطرو دوست دارم...

بو میکشم عشقو ،

میدونی که خیلــی این عطرو دوست دارم...

🫶🏻

عروسی ۱۴۰۵/۰۷/۰۳ ✍️ زهـرا

امشب عروسی دعوت بودیم. موهامو اتو کشیدم، کت و شلوار مشکی و کفشای قرمزمو بالاخره پوشیدم. سال قبل برای عروسی یکی از اقوام خریده بودمشون ولی بخاطر فوت مامان بزرگم کلا کنسل شد. خوش گذشت با دخملی کلی رقصیدیم، هی میگفت مامان پاشو بریم برقصیم، همش با خودم میگفتم تو کی انقدر بزرگ شدی جان مادر؟ انگار همین دیروز بود تو بغلم گذاشتنت با چشای گرد و مشکیت نگام میکردی. دورت بگردم.

روحم به این شادی نیاز داشت. شکر 🩷

میکاپ بای دخملی ۱۴۰۵/۰۷/۰۱ ✍️ زهـرا

مادر دختری حوصلمون سر رفته بود. دخملی گفت مامان میشه آرایشت کنم؟🤭دیگه شدم مدلِ خانوم و آرایشم کرد :)) موهامم مثلا شینیون کرده و جلوی موهامو مثلا بافته😎 بعله دیگه شغل آینده‌اش معلوم شد دیگه خیالم راحته😁 کاش میشد عکسمو بذارم دلتون شاد شه😎